تنهایی روح
خانه ای تنگ و تاریک دید چندین هزار حیوان موذی در وی از حشرات و عقارب و انواع سباع و بهایم.هر یک به او حمله ای می بردند و از هر جانب هر یک زخمی می زدند.
روح نازنین که چندین هزار سال در جوار قرب رب العالمین به صد هزار ناز پرورش یافته بود از ان وحشتها بسیار مستوحش گشت.قدر انس عزت که تا این ساعت نمی دانست بدانست نعمت وصال را که همیشه مستغرق ان بود و حق ان نمی شناخت بشناخت.اتش فراق در جانش مشتعل شد.در حال از ان وحشت اشیان برگشت.چون خواست که باز گردد مرکب طلب کرد تا بر نشیند که او پیاده نیامده بود اما نیافت بسیار شکسته دل شد. به او گفتند: "ما این شکسته دلی می خریم".اهی سرذ بر کشید.گفتند:"ما تو را از بهر این اه فرستاده ایم!".
بخار اه به بام مغز او برامد.در حال عطسه ای بر ادم افتاد حرکت در وی پیدا شد. دیده بگشود عالم صورت بدید روشنی افتاب مشاهده کرد.گفت:"الحمد لله" خطاب عزت رسید که "یرحمک ربک"از ذوق خطاب اندک ارامشی در وی پدید امد.
اما هر وقت که از ذوق قربت و انس حق براندیشیدی خواستی تا قفس قالب بشکند و لباس اب و گل بر خود پاره کند.
همچنان که اطفال را به چیزهای رنگین و نقل و میوه مشغول کنند ادم را به معلمی ملایکه و سجود ایشان و ان قصه های معروف که گفته اند مشغول می کردند.تا باشد که قدری از اتش شوق او به جمال حضرت تسکین پذیرد و با چیزی دیگر انس گیرد و ان وحشت از وی زایل شود.
بودن،