ﺩﺭ ﺗﻮ

ﺻﯿﺎﺩﯼ ﺍﺳﺖ ﺑﺎ ﺁﺏ ﻭ ﺩﺍﻧﻪ ﻭ ﻫﺰﺍﺭ ﭼﺎﻗﻮﯼ ﺗﯿﺰ

ﻭ ﺩﺭ ﻣﻦ

ﺣﻤﺎﻗﺘﯽ ﮔﻨﺠﺸﮏ ﻭﺍﺭ ﮐﻪ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺍﻡ  ﻣﯽ ﮐﺸﺎﻧﺪ ﺑﺮ ﺑﺎﻡ ﺗﻮ ....

تنهايي

نوازشم كن

نترس

تنهايي واگير ندارد ....

آنقدر به انسانهای روی زمین بی اعتماد شده ام که میترسم وقتی از خوشحالی به هوا می پرم، زمین را از زیر پاهایم بکشند...!!!

دلتنگي

چه می دانی از دل ِتنگم؟؟!!

گاهی به خدایت التماس می کنم فقط خوابت را ببینم

می فهمی ؟!!!!!!!!

خوابت را  ..........

یادداشت های مرد فرزانه :

اگر خواهان دیدار کسی هستی که می تواند هر موقعیت ناممکنی را فراهم کند و دور از حرفها و باورهای مردم به تو شادی بخشد در آینه بنگر و این واژهی جادویی را بر زبان آور:

<< سلام >>

 

عیبی ندارد عادی رفتار کنی به شرط آنکه عادی احساس نکنی.

 

هنگام رسیدن به قله دیگر فرودی در کار نیست بالهایت را بگشا و به فراسو پرواز کن.

 

ناچیزترین چرخش امروز به فردایی بسیار متفاوت خواهدت برد.

 

مهم نیست چقدر باکفایت و شایسته ای. هرگز به زندگی بهتری دست نخواهی یافت مگر بتوانی

تصورش کنی و بخواهی داشته باشی اش.

 

<< یک نفر >> همیشه استثناست.

<< همه نمی توانند ولی هر کسی می تواند >>

 

وقتی بر اساس متعالی ترین اصول زندگی می کنی، نتیجه ی بازی مهم نیست، هرچه باشد      درست است.

 

یگانگی ات در عشق واقعیت است و سراب ها را توان تغییر در واقعیت نیست.

فراموش مکن.

مهم نیست چگونه جلوه می کند.

ریچارد باخ.

غریب را حتما نباید لابلای الفبای شهری غریب بیابی

و یا جایی پشت لحظه های آشنا.

همینکه عزیزت نگاهش را به دیگران تعارف کند

کافی است تا تو غریب شوی.

 

تکیه گاه

گاهی رفتن چقدر خوبه وقتی که می بینی هیچ جایی برای تو جای موندن

نیست و هیچ دلی تکیه گاه موندن تو!

نمی دونم قراره چه اتفاقی بیفته.

بدون تو هر تغییری یه اتفاقه یه اتفاق شوم که می تونه همه چیزو ازم بگیره

چقدر می ترسم از تو از خودم و از خدایی که فکر می کنم گمش کردم.

 

قاصدک

در پس پنجره کسی هست که مرا می خواند

باران نم نمک می بارد

که چه زیباست صدایش

چه طنینی دارد

انتظارم به پایان آمد.

قاصدکم خوش خبر بود. بوی او را می داد

خبر از او آورد!!!

خنده هایت که چه زیبا بود

دست هایت که چه با محبت

چه زود گذشت ونمی دانم چگونه گذشت

ای کاش تنها می دانستم چه شد بر من. چه شد بر تو.

آه که چه بیهوده می اندیشیم.

صبر پایان همه ی انتظار هاست.

سقوط

بگذار با ضربه شمشیر یک دلاور از پای درآیم

لبخند بر لب و فولاد بر قلب

آری من زمانی چنین گفته بودم

ولی تقدیر چه بازیها دارد

ببین چگونه مرا از پشت سر غافلگیر کرده است

میدان جنگ من فاضلاب های کنار خیابان

خصم من یک گاری با باری هیزم

بسیار منطقی به نظر می رسد

آری من همه چیزم را از دست داده ام

حتی مردنم را

 

" آدمن رستون "

باید یاد بگیریم ...

باید یاد بگیریم که ادم ها می آیند و می روند و هر کدامشان جمله ای. شعری.

دفتری و یا حتی نگاهی به یادگار میگذارند.

ولی

معدودند کسانیکه چتر دل ما شوند !

این آدم های رنگی.

 این نگاه های ابر گرفته.

این دست هایی که بخشش را نیاموخته اند.

کجا می توانند چتر دل ما شوند ؟؟

شاید

وقت آن رسیده است که باور کنیم طوفان های سختی وزیدن گرفته است.

پس بگذار بیش از این مراقب یکدیگر باشیم ...

 

" ثنا " 

صفحه ایی از خاطرات

دچار یعنی عا شق

وفکر کن که چقدر تنهاست

اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد.

 

شاعر این     کوچه ی   بارانیم                     سرد ترین خاک زمستانیم

دلخورم  از  ضیافت   غصه ها                       کی تو می آیی به میهمانیم

تشنه ی  یک لحظه ی  روییدنم                    منتظرم  تا    که  برویانیم

ابریم    و منتظر   دست      تو                      تا   که  شبی  باز  ببارانیم

کودکیت  را  تو بیاور که   من                        ساده ترین مشق   دبستانیم

برگ خزان دیده ای از روزگار                         در تپش لحظه ی طوفانیم

رحم نمای ای عطش سینه سوز                  با  لب خشکم   تو نمیرانیم

                                                                  

از طرف : دوست عزیزم محسن باقریان

آتش دل

نا امیدی چه مفهومی دارد. برخیزیم هنوز فرصت باقیست هنوز اتش دل روشن است . هنوز جای سفیدی برای نوشتن یک واژه ناب در صفحه ی دل هست .

بیایید مانند پیچک های قشنگ از درخت زمان بالا رویم اما بالا رفتنمان را به رخ دیگران نکشیم .

بیایید از کنار ماهی های حوض مادربزرگ بی تفاوت رد نشویم .

بیایید پیراهن تازه مان را به رخ پاییز نکشیم .

بیایید دیگر با برف صورت گربه را نیلی نکنیم تا اسمان با ما قهر کند .

بیایید بر سر نیلوفر های مرداب داد نزنیم حیف است یادگار خوب کودکیمان هستند .

بیایید ارزو کنیم همه ی ارزوهای خوبمان براورده شود.

 9.5.1383    

روزگار کودکی

روزگاری کودکی بود کودکی که فکر می کرد دنیا در باغ پدر بزرگ خلاصه میشود با زشتی ها بیگانه بود  بی غم و بیگناه همبازی پروانه ها می شد و رازهایش را با علف های سبز و گلهای تنها در میان می گذاشت زیر تاک برای شبنم ها قصه می گفت و شاهد رشد پیچک هایی بود که دور درختان بلند باغ می پیچیدند صدای جویبارهای زلال و روان را می شنید درختان کاج و بید برایش دست تکان می دادند باد برایش ترانه ای سر می داد و پرنده ها از شوق به پرواز وادار می شدند .

اما بالاخره کودکیش را در باغ سرسبز پدر بزرگ رها کرد. وارد دنیای پر رمز و راز هزار رنگ شد و اسیر جاذبه های اغشته به غم و گناه او دیگر کودک نبود بزرگ شده بود .

ای کاش راه بازگشتی بود...

 

                                                                                                          1384.5.25

                                                                                                           سعید آزادی

In the pursuit of any dream, there will be moments.

When it seems that the dream is lost.

It is then that you most have faith in the person that you are.

Believe that you have the ability to overcome any obstacle standing you’re … 

And when your dream comes true,

You will realize then what a stranger person you have be come.

(Lynn brawn)

به دنبال هر رویا لحظاتی پیش می اید که گویی آنرا از دست داده ای درست در همان لحظه است که باید خود را باور کنی . باور به اینکه قادر به هموار ساختن هر مانع در راهی و انگاه که رویاهایت به حقیقت پیوست در خواهی یافت که چقدر نیرومند شده ای.

من به کار خود مشغولم و تو هم کار خودت را انجام بده . من برای این در این دنیا نیستم که طبق انتظار تو زندگی کنم و تو بدان دلیل در این دنیا نیستی که طبق انتظار من زندگی کنی. تو، تو هستی و من. منم

اگر تصادفاً ما یکدیگر را دریابیم بسیار جالب و خوشایند خواهد بود. و اگر چنین نشد، نمی توان  کار زیادی در این مورد انجام داد!!!

(پولز)