سخاوت

پسر بچه اي وارد يك بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست.

پيشخدمت يك ليوان آب برايش آورد.

پسر بچه پرسيد: يك بستني ميوه اي چند است؟

پيشخدمت پاسخ داد: 50 سنت

پسر بچه دستش را در جيبش برد و شروع به شمردن کرد

بعد پرسيد: يك بستني ساده چند است؟

در همين حال، تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند.

پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد: 35 سنت

پسر دوباره سكه هايش را شمرد و گفت: لطفا يك بستني ساده.

پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال کار خود رفت.

پسرك نيز پس از خوردن بستني، پول را به صندوق پرداخت و رفت.

وقتي پيشخدمت بازگشت، از آنچه ديد، حيرت کرد.

آنجا در کنار ظرف خالي بستني، 2 سكه 5 سنتي و 5 سكه 1 سنتي گذاشته شده بود براي انعام پيشخدمت.

THE BRICK

A young and successful executive was traveling down a neighborhood street,  going a bit too fast in his new Jaguar. He was watching for kids darting out from between parked cars and slowed down when he thought he saw something. As his car passed, no children appeared. In stead, a brick smashed into the Jag's side door!  He slammed on the brakes and backed the Jag back to the spot where the brick had been thrown. The angry driver then jumped out of the car, grabbed the nearest kid and pushed him up against a parked car shouting, 'What was that all about and who are you? Just what the heck are you doing? That's a new car and that brick you threw is going to cost a lot of money. Why did you do it?' The young boy was apologetic.  'Please, mister .. .please, I'm sorry but I didn't know what else to do,' He pleaded. 'I threw the brick because no one else would stop .. .' With tears dripping down his face and off his chin, the youth pointed to a spot just around a parked car. 'It's my brother, 'he said 'He rolled off the curb and fell out of his wheelchair and I can't lift him up.'  Now sobbing, the boy asked the stunned executive, 'Would you please help me g et him back into his wheelchair? He's hurt and he's too heavy for me.' Moved beyond words,the driver tried to swallow the rapidly swelling lump in his throat. He hurriedly lifted the handicapped boy back into the wheelchair, then took out a linen handkerchief and dabbed at the fresh scrapes and cuts. A quick look told him everything was going to be okay. 'Thank you and may God bless you,' the grateful child told the stranger. Too shook up for words, the man simply watched the boy! push his wheelchair-bound brother down the sidewalk toward their home.  It was a long, slow walk back to the Jaguar. The damage was very noticeable, but the driver never bothered to repair the dented side door. He kept the dent there to remind him of this message: 'Don't go through life so fast that someone has to throw a brick at you to get your attention!' God whispers in our souls and speaks to our hearts. Sometimes when we don't have time to listen, He has to throw a brick at us. It's our choice to listen or not.  Thought for the Day:  If God had a refrigerator, your picture would be on it.  If He had a wallet,  your photo would be in it.  He sends you flowers every spring.  He sends you a sunrise every morning Face it, friend - He is crazy about you!  God didn't promise days without pain, laughter without sorrow, sun without rain, but He did promise strength for the day, comfort for the tears, and light for the way.  Read this line very slowly and let it sink in .. .  If God brings you to it, He will bring you through it.

در فضیلت قناعت

 

حاتم طایی را گفتند: از تو بزرگ همت تر در جهان دیده ای یا شنیده ای؟گفت:بلی یک روز چهل شتر قربان کرده بودم امرای عرب را و خود به گوشه ی صحرا بیرون رفتم. خارکنی را دیدم پشته فراهم نهاده. گفتم: به مهمانی حاتم چرا نروی که خلقی بر سماط او گرد آمده اند؟ گفت:

هر که نان از عمل خویش خورد      منت حاتم طایی نبرد

من او را به همت و جوانمردی از خود برتر دیدم.

گلستان سعدی

زنجیر محبت

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود. اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست . وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: "من چقدر باید بپردازم؟" و او به زن چنین گفت: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد. همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!" چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود، درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود. وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود. در یادداشت چنین نوشته بود: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!". همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت: "دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه..." به ديگران کمک کنيم بلاخره يک جا يکی به ما کمک ميکنه و قول بديم كه نگذاريم هيچ وقت زنجير عشق به ما ختم بشه.

نامه ای از طرف خدا

امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی. وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی وبه نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی.. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.روز خوبی داشته باشی ...

دوست و دوستدارت: خدا

حکایت در معنی عزت نفس مردان....

سگی پای صحرانشینی گزید

به خشمی که زهرش ز دندان چکید

شب از درد بیچاره خوابش نبرد

به خیل اندرش دختری بود خرد

پدر را جفا کرد و تندی نمود

که آخر تو را نیز دندان نبود؟

پس از گریه مرد پراکنده روز

بخندید کای مامک دلفروز

مرا گرچه هم سلطنت بود و بیش

دریغ آمدم کام و دندان نیش

محال است اگر تیغ بر سر خورم

که دندان به پای سگ اندر برم

توان کرد با ناکسان بدرگی

ولیکن نیاید ز مردم سگی

بوستان سعدی

دل خوش از آنیم که ...

دل خوش از آنیم که حج میرویم

غافل از آنیم که کج میرویم

کعبه به دیدار خدا میرویم

او که همینجاست کجا میرویم

حج بخدا جز به دل پاک نیست

شستن غم از دل غمناک نیست

دین که به تسبیح و سر وریش نیست

هرکه علی گفت که درویش نیست

صبح به صبح در پی مکر و فریب

شب همه شب گریه و اََمن یُجیب

پیوند جنسی

پیوند جنسی هرگز کسی را ارضا نکرده است.این پیوند بیشتر و بیشتر عدم رضایت ایجاد می کند.پیوند جنسی هرگز کسی را به کمال نرسانده-با کمال بیگانه است.پیوند جنسی زمانی معنا می یابد که با عشق همراه باشد.پس عشق و پیوند جنسی به هم می آویزند..و عشق مرکزیت عظیم تری است،مرکزیتی والاتر.آنگاه که پیوند جنسی به عشق گره می خورد،بالا و بالاتر جریان می یابد.

اوشو

ملا صدرا می گوید......

خداوند بي نهايت است و لامکان و بي زمان

اما به قدر فهم تو کوچک مي شود

و به قدر نياز تو فرود مي آيد

و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود

و به قدر ايمان تو کارگشا مي شود

يتيمان را پدر مي شود و مادر

محتاجان برادري را برادر مي شود

عقيمان را طفل مي شود

نااميدان را اميد مي شود

گمگشتگان را راه مي شود

در تاريکي ماندگان را نور مي شود

رزمندگان را شمشير مي شود

پيران را عصا مي شود

محتاجان به عشق را عشق مي شود

خداوند همه چيز مي شود همه کس را...

به شرط اعتقاد

به شرط پاکي دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهيز از معامله با ابليس

بشوييد قلب هايتان را از هر احساس ناروا

و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف

و زبان هايتان را از هر گفتار ناپاک

و دست هايتان را از هر آلودگي در بازار

و بپرهيزيد از ناجوانمردي ها، ناراستي ها، نامردمي ها ...

چنين کنيد تا ببينيد چگونه

بر سفره شما با کاسه اي خوراک و تکه اي نان مي نشيند

در دکان شما کفه هاي ترازويتان را ميزان مي کند

و در کوچه هاي خلوت شب با شما آواز مي خواند

 

مگر از زندگي چه مي خواهيد که در خدايي خدا يافت نمي شود؟؟؟

ای قوم به حج رفته...

 

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید؟               

 معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار             

در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟

گر صورت بی صورت معشوق ببینید             

 هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید                   

 یک بار ازین خانه برین بام برآیید

آن خانه لطیف است نشانهاش بگفتید           

از خواجه ی آن خانه نشانی بنمایید

یک دسته ی گل کو؟اگر آن باغ بدیدید            

یک گوهر جان کو؟ اگر از بحر خدایید

با این همه آن رنج شما گنج شما باد          

 افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

یادداشت های مرد فرزانه :

اگر خواهان دیدار کسی هستی که می تواند هر موقعیت ناممکنی را فراهم کند و دور از حرفها و باورهای مردم به تو شادی بخشد در آینه بنگر و این واژهی جادویی را بر زبان آور:

<< سلام >>

 

عیبی ندارد عادی رفتار کنی به شرط آنکه عادی احساس نکنی.

 

هنگام رسیدن به قله دیگر فرودی در کار نیست بالهایت را بگشا و به فراسو پرواز کن.

 

ناچیزترین چرخش امروز به فردایی بسیار متفاوت خواهدت برد.

 

مهم نیست چقدر باکفایت و شایسته ای. هرگز به زندگی بهتری دست نخواهی یافت مگر بتوانی

تصورش کنی و بخواهی داشته باشی اش.

 

<< یک نفر >> همیشه استثناست.

<< همه نمی توانند ولی هر کسی می تواند >>

 

وقتی بر اساس متعالی ترین اصول زندگی می کنی، نتیجه ی بازی مهم نیست، هرچه باشد      درست است.

 

یگانگی ات در عشق واقعیت است و سراب ها را توان تغییر در واقعیت نیست.

فراموش مکن.

مهم نیست چگونه جلوه می کند.

ریچارد باخ.

دل خوش از آنیم که حج میرویم
غافل از آنیم که کج میرویم
کعبه به دیدار خدا میرویم
او که همینجاست کجا میرویم
حج بخدا جز به دل پاک نیست
شستن غم از دل غمناک نیست
دین که به تسبیح و سر وریش نیست
هرکه علی گفت که درویش نیست
صبح به صبح در پی مکر و فریب
شب همه شب گریه و اََمن یُجیب

آموخته های گابریل گارسیا مارکز از زندگی!


در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن

در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود می سازد

در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بد ترین دشمن وی است

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست  . . .

 

گابریل گارسیا ماركز

هر لحظه....

 

هر لحظه حرفی در ما زاده می شود!

هر لحظه دردی سر بر می دارد!

هر لحظه نیازی

از اعماق مجهول روح پنهان  ما جوش می کند!

این ها بر سینه می ریزند و راه فراری نمی یابند!

مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایشش چه اندازه است؟

اگر کوسه ها آدم بودند!!!

دختر كوچولوي صاحبخانه از آقاي "كي " پرسيد:

اگر كوسه ها آدم بودند با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟

آقاي كي گفت: البته! اگر كوسه ها آدم بودند

توي دريا براي ماهيهاجعبه هاي محكمي ميساختند

همه جور خوراكي  توي آن ميگذاشتند

مواظب بودند كه هميشه پر آب باشد

هواي بهداشت ماهي هاي كوچولو را هم داشتند

براي آنكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد

گاهگاه مهماني هاي بزرگ بر پا ميكردند

چون كه

گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است

براي ماهي ها مدرسه ميساختند

وبه آنها ياد ميدادند

كه چه جوري به طرف دهان كوسه شنا كنند

درس اصلي ماهيها اخلاق بود

به آنها مي قبولاندند

كه زيباترين و باشكوه ترين كار براي يك ماهي اين است

كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقديم يك كوسه كند

به ماهي كوچولو ياد ميدادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند

وچه جوري خود را براي يك آينده زيبا مهيا كنند

آينده يي كه فقط از راه  اطاعت به دست مياييد

اگر كوسه ها آدم بودند

در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت

از دندان كوسه تصاوير زيبا و رنگارنگي مي كشيدند

ته دريا نمايشنامه اي روي صحنه ميبردند كه در آن ماهي كوچولو هاي قهرمان

شاد وشنگول به دهان كوسه ها شيرجه ميرفتند

همراه نمايش آهنگهاي محسور كننده يي هم مينواختند كه بي اختيار

ماهيهاي كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند

در آنجا بي ترديد مذهبي هم وجود داشت

كه به ماهيها مي آموخت

"زندگي واقعي در شكم كوسه ها اغاز ميشود"

 

"برتولد برشت"

آیا خدا برای بنده خویش كافی نیست؟



خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان،
اما به قدر فهم تو کوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می شود
عقیمان را طفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را...
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها...
چنین کنید تا ببینید چگونه
بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمیشود؟؟؟
آیا خدا برای بنده خویش كافی نیست؟

نه از تو نه از من!!!

روزی شیخ ابوالحسن خرقانی نماز می خواند. آوازی شنید که ای ابوالحسن، خواهی که آنچه از تو می‌دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟

شیخ گفت: بار خدایا! خواهی آنچه را که از رحمت تو می‌دانم و از کرم تو می‌بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچکس سجده‌ات نکند؟

آواز آمد: نه از تو؛ نه از من.

 

(تذکره الاولیاء)

ایمان به او



خداوند گفت: دیگر پیامبری نخواهم فرستاد، از آنگونه كه شما انتظار دارید، اما جهان هرگز بی‌پیامبر نخواهد ماند، و آنگاه پرنده‌ای را به رسالت مبعوث كرد.

پرنده آوازی خواند كه در هر نغمه‌اش خدا بود.عده‌ای به او گرویدند و به او ایمان آوردند.
و خدا گفت:اگر بدانید،حتی با آواز پرنده‌ای می‌توان رستگار شد.

خداوند رسولی از آسمان فرستاد باران،نام او بود. همین كه باران ، باریدن گرفت ، آنان كه اشك را می‌شناختند، رسالت او رادریافتند، پس بی‌درنگ توبه كردند و روحشان را زیر بارش بی دریغ خدا شستند.

 

 


خدا گفت:اگر بدانید با رسول باران هم می‌توان به پاكی رسید.
خداوند پیغامبر باد را فرستاد، تا روزی بیم دهد و روزی بشارت. پس باد روزی توفان شد و روزی نسیم و آنان كه پیام او را فهمیدند، روزی در خوف و روزی در رجا زیستند.
خدا گفت:آنكه خبر باد را می‌فهمد،قلبش در بیم و امید می‌لرزد و قلب مومن این چنین است.

خدا گلی را از خاك برانگیخت،تا "معاد" را معنا كند.و گل چنان از رستاخیز گفت كه از آن پس هر مومنی كه گلی را دید ، رستاخیز را به یاد آورد.

خدا گفت:اگر بفهمید،تنها با گلی قیامت خواهد شد.
خداوند یكی از هزار نامش را به دریا گفت. دریا بی‌درنگ قیام كرد و سپس چنان به سجده افتاد كه هیچ از هزار موج او باقی نماند. مردم تماشا می‌كردند، عده‌ای پیام دریا را را دانستند،پس قیام كردند و چنان به سجده افتادند، كه هیچ از آنها باقی نماند.
خدا گفت:آن كه به پیغمبر آب‌ها اقتدا كند، به بهشت خواهد رفت.
و به یاد دارم كه فرشته‌ای به من گفت:جهان آكنده از فرستاده و پیغمبر و مرسل است، اما همیشه كافری هست تا باران را انكار كند و با گل بجنگد. تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دریا را ساحر.
اما همین امروز ایمان بیاور كه پیغمبر آب و رسول باران و فرستاده باد ، برای ایمان آوردن تو كافی است


تنهایی روح

اورده اند که چون روح به قالب ادم در امد در حال گرد جملگی ممالک بدن برگشت خانه ای بس ظلمانی و باوحشت یافت بنای ان بر چهار متضاد نهاده   دانست که ان را بقایی نباشد.

خانه ای تنگ و تاریک دید چندین هزار حیوان موذی در وی از حشرات و عقارب و انواع سباع و بهایم.هر یک به او حمله ای می بردند و از هر جانب هر یک زخمی می زدند.

روح نازنین که چندین هزار سال در جوار قرب رب العالمین به صد هزار ناز پرورش یافته بود از ان وحشتها بسیار مستوحش گشت.قدر انس عزت که تا این ساعت نمی دانست بدانست نعمت وصال را که همیشه مستغرق ان بود و حق ان نمی شناخت بشناخت.اتش فراق در جانش مشتعل شد.در حال از ان وحشت اشیان برگشت.چون خواست که باز گردد مرکب طلب کرد تا بر نشیند که او پیاده نیامده بود اما نیافت بسیار شکسته دل شد. به او گفتند: "ما این شکسته دلی می خریم".اهی سرذ بر کشید.گفتند:"ما تو را از بهر این اه فرستاده ایم!".

بخار اه به بام مغز او برامد.در حال عطسه ای بر ادم افتاد حرکت در وی پیدا شد. دیده بگشود عالم صورت بدید روشنی افتاب مشاهده کرد.گفت:"الحمد لله" خطاب عزت رسید که "یرحمک ربک"از ذوق خطاب اندک ارامشی در وی پدید امد.

اما هر وقت که از ذوق قربت و انس حق براندیشیدی خواستی تا قفس قالب بشکند و لباس اب و گل بر خود پاره کند.

همچنان که اطفال را به چیزهای رنگین و نقل و میوه مشغول کنند ادم را به معلمی ملایکه و سجود ایشان و ان قصه های معروف که گفته اند مشغول می کردند.تا باشد که قدری از اتش شوق او به جمال حضرت تسکین پذیرد و با چیزی دیگر انس گیرد و ان وحشت از وی زایل شود.

از کلام بزرگان...

 

همه بر بسیج سفریم و توشه سفر جز کردار نیک هیچ چیز با خویش نشاید برد.

چنانکه شنیدم که ذوالقرنین چون گرد عالم برگشت و همه جهان را مسخر خویش گردانید بازگشت و قصد خانه خویش کرد .چون به دامغان رسید فرمان یافت. در وصیت گفت:مرا در تابوتی نهید و تابوت را سوراخ کنید و دست من از ان سوراخ بیرون کنید کف گشاده و همچنان همی برید تا مردمان همی بینند که اگر چه همه جهان بستدیم دست تهی همی رویم. 

دگر گفت:مادر مرا بگویید:که اگر خواهی که روان من از تو شادمانه باشد غم من با کسی خور که او را عزیزی نمرده باشد یا با کسی که او نخواهد مرد.

(قابوسنامه)