"خانه دوست كجاست؟"

 

تقدیم به دوستی‌ که عطر یادش به خاطره بدل شده...

"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار.
آسمان مكثي كرد.
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن‌ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

"نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،
پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني
و تو را ترسي شفاف فرا مي‌گيرد.
در صميميت سيال فضا، خش‌خشي مي‌شنوي:
كودكي مي‌بيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي‌پرسي
خانه دوست كجاست."

 نسترن زیبای من

نمیدونم چه شعری لایق تمام احساس قشنگ توست

اما

و کسی می گوید : سر خود بالا کن ،

 به بلندا بنگر ،

 به بلندای عظیم ،

به افق های پر از نور و امید

 و خودت خواهی یافت ،

خانه ی دوست کجاست ؟

 خانه ی دوست در آغوش خداست ،

 خانه ی دوست در آن قلب پر از نور خداست

 و فقط دوست خداست

سلام را دوست دارم

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان می ترسم

عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم
ولی از ائینه می ترسم

سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم

من!!!

من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!

حسین پناهی


اي مهربان‌تر از برگ...


            اي مهربان‌تر از برگ، در بوسه‌هاي باران                  بيداري ستاره در چشم جويباران
            آيينه نگاهت   پيوند صبح  صائب                              لبخند گاهگاهت صبح ستاره باران
            بازآ كه در هوايت خاموشي جنونم                            فريادها برانگيخت از سنگ كوهساران
            اي جويبار جاري زين سايه برمگريز                        كين گونه فرصت از كف دادم بي‌شماران
            گفتي به روزگاري مهري نشسته، گفتم                      بيرون نمي‌توان كرد حتي به روزگاران
            بيگانگي ز حد رفت، اي آشنا مپرهيز                        زين عاشق پشيمان، سرخيل شرمساران
            پيش از من و تو بسيار بودند و نقش بستند                 ديوار زندگي را زين گونه  يادگاران 
            اين نغمه محبت بعد از من و تو ماند                         تا در زمانه باقيست آواز باد و باران

نسترن خوشبوی من
صدای خوب تو جواب صدای من است...
دوستت دارم همیشه...

واسه تو قد يه برگم

Taghdim be Nastarane Khoshboye hamishe Bahari

....


اگه سبزم اگه جنگل اگه ماهي اگه دريا

 

اگه اسمم همه جا هست روي لب ها تو كتاب ها

اگه رودم رود گنگم مثل رودا اگه پاك

اگه نوري به صليبم اگه گنجي زير خاك

واسه تو قد يه برگم پيش تو راضي به مرگم

 

اگه پاكم مثل معبد اگه عاشق مثل هندو

مثل بندر واسه قايق مثل قايق واسه پارو

اگه عكس چهل ستون ام اگه شهري بي حصار

واسه آرش تير آخر واسه جاده يه سوار

واسه تو قد يه برگم پيش تو راضي به مرگم

 

اگه قيمتي ترين سنگ زمينم توي تابستون دستاي تو برفم

اگه حرفاي قشنگ هر كتابم براي اسم تو چند تا دونه حرفم

اگه سيلم پيش تو قد يه قطره

اگه كوهم پيش تو قد يه سوزن

اگه تن پوش بلند هر درختم

پيش تو اندازه ي دگمه ي پيرهن!!

واسه تو قد يه برگم پيش تو راضي به مرگم

 

اگه تلخي مثل نفرين

اگه تندي مثل رگبار

اگه زخمي زخم كهنه

بغض يك در رو به ديوار

اگه جام شوكراني

تو عزيزي مثل آب

اگه ترسي اگه وحشت

مثل مردن توي خواب

واسه تو قد يه برگم پيش تو راضي به مرگم

اگه قيمتي ترين سنگ زمينم توي تابستون دستاي تو برفم

اگه حرفاي قشنگ هر كتابم براي اسم تو چند تا دونه حرفم

اگه سيلم پيش تو قد يه قطره

اگه كوهم پيش تو قد يه سوزن

اگه تن پوش بلند هر درختم

پيش تو اندازه ي دگمه ي پيرهن!!

واسه تو قد يه برگم پيش تو راضي به مرگم

  

بوسه های باران

اي مهربانتر از برگ
در بوسه‌هاي باران
بيداري ستاره،
در چشم جويباران
آئينهء نگاهت؛ پيوند صبح و ساحل
لبخندِ گاه گاهت؛ صبح ِ ستاره باران
بازآ که در هوايت، خاموشيِ جنونم
فريادها بر انگيخت از سنگ ِ کوهساران
اي جويبار ِ جاري ! زين سايه برگ مگريز
کاين گونه فرصت از کف دادند بي شماران
گفتي : "به روزگاري مهري نشسته!" گفتم :
"بيرون نمی‌توان کرد، حتي به روزگاران"
بيگانگي ز حد رفت، اي آشنا مپرهيز
زين عاشق ِ پشيمان، سرخيل شرمساران
پيش از من و تو بسيار بودند و نقش بستند
ديوار ِ زندگي را زين گونه يادگاران
وين نغمهء محبت، بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقيست آواز ِ باد و باران...


غزل

 این غزل برای تو نسترن خوشبوی من...
 






ای تکیه گاه و پناه اخوان ثالث

زیباترین لحظه های

پرعصمت و پر شکوه

تنهایی و خلوت من!

ای شط شیرین پرشوکت من!

ای با تو من گشته بسیار

درکوچه های بزرگ نجابت

ظاهر نه بن بست عابر فریبنده ی استجابت

در کوچه های سرور و غم راستینی که مان بود

در کوچه باغ گل ساکت نازهایت

در کوچه باغ گل سرخ شرمم

در کوچه های نوازش

در کوچه های چه شبهای بسیار

تا ساحل سیمگون سحرگاه رفتن

در کوچه های مه آلود بس گفت و گو ها

بی هیچ از لذت خواب گفتن

در کوچه های نجیب غزلها که چشم تو می خواند

گهگاه اگر از سخن باز می ماند

افسون پاک منش پیش می راند

ای شط پر شوکت هر چه زیبایی پاک!

ای شط زیبای پر شوکت من!

ای رفته تا دوردستان!

آنجا بگو تا کدامین ستاره ست

روشن ترین همنشین شب غربت تو ؟

ای همنشین قدیم شب غربت من

ای تکیه گاه و پناه

غمگین ترین لحظه های کنون بی نگاهت تهی مانده از نور

در کوچه باغ گل تیره و تلخ اندوه

در کوچه های چه شبها که اکنون همه کور

آنجا بگو تا کدامین ستاره ست

که شب فروز تو خورشید پاره ست ؟

 


 

گل آفتابگردان

 


فرارسيدن نوروز و سال نو را شادباش ميگويم.
برايتان تندرستي و نيکروزی
در سال نو آرزو دارم.
باشد که سالي سرشار از شادی
و کامروايي داشته باشيد.




  غزل برای گل آفتابگردان



نفست شکفته بادا و
                      ترانه ات شنیدم
                                            گل آفتابگردان!
نگهت خجسته بادا و
                      شکفتن تو دیدم
                                            گل آفتابگردان!

 

به سحر که خفته در باغ، صنوبر و ستاره،
تو به آب ها سپاری همه صبر و خواب خود را
و رصد کنی ز هر سو، ره آفتاب خود را.

 

نه بنفشه داند این راز، نه بید و رازیانه
دم همتی شگرف است تو را درین میانه.

 

تو همه در این تکاپو
                      که حضور زندگی نیست
                                            به غیر آرزوها
و به راه آرزوها،
                      همه عمر،
                                            جست و جو ها.

 

من و بویهء رهایی،
وگرم به نوبت عمر،
رهیدنی نباشد
تو و جست و جو
وگر چند، رسیدنی نباشد.

 

چه دعات گویم ای گل!
تویی آن دعای خورشید که مستجاب گشتی
شده اتحاد معشوق به عاشق از تو، رمزی
نگهی به خویشتن کن که خود آفتاب گشتی!

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

بارون

 

بارون














ببار ای ابر بهار
با دلم به هوای زلف یار
دادو بیداد از این روزگار
ماه و دادن به شب های تار ، ای بارون
بر کوه و دشت و هامون ببار ، ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به کام عاشقای این مزار

بوی عیدی…

بوی عیدی…

بوی عیدی...
بوی عیدی …
بوی عیدی بوی توت بوی کاغذرنگی
بوی تند ماهی‌ دودی وسط سفره‌ء نو
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه‌ء عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده‌ء لای کتاب

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی مو در می‌کنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا
شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور
برق کفش جفت‌شده تو گنجه‌ها

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم
———————
شهیار قنبری لندن 1976 ،1355

 

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

به به یاد سایه....
 

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابي ست هوا؟
يا گرفته است هنوز ؟
من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است
آفتابي به سرم نيست
از بهاران خبرم نيست
آنچه مي بينم ديوار است
آه اين سخت سياه
آن چنان نزديك است
كه چو بر مي كشم از سينه نفس
نفسم را بر مي گرداند
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همين يك قدمي مي ماند
كورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني ست
نفسم مي گيرد
كه هوا هم اينجا زنداني ست
هر چه با من اينجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابي هرگز
گوشه چشمي هم
بر فراموشي اين دخمه نينداخته است
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده
كز دم سردش هر شمعي خاموش شده
یاد رنگيني در خاطرمن
گريه مي انگيزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون ‌آلود
هر دم از ديده فرو مي ريزد
ارغوان
اين چه راز ي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد ؟
كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان
داغ بر داغ مي افزايد ؟
ارغوان پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي بر اين درد غم مي گذرند ؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله مي آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگير
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بيرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

                                                                             ه . الف . سایه  

برف

       
 

برف نو، برف نو، سلام، سلام!
بنشين، خوش نشسته اي بر بام.
پاکي آوردي - اي اميد سپيد! -
همه آلوده گي ست اين ايام.
راه شومي ست مي زند مطرب
تلخ واري ست مي چکد در جام
اشک واري ست مي کُشد لب خند
ننگ واري ست مي تراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پيرار،
نقش هم رنگ مي زند رسام.

مرغ شادي به دام گاه آمد
به زماني که برگسيخته دام!
ره به هموارْجاي دشت افتاد
اي دريغا که بر نيايد گام!
تشنه آن جا به خاک مرگ نشست
کآتش از آب مي کند پيغام!
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع بر گرفته ايم از کام...
خام سوزيم، الغرض، بدرود!
تو فرود آي، برف تازه، سلام!

  احمد شاملو    

قیصر امین پور

موج را آيا توان فرمود: ايست!
باد را فرمود: بايد ايستاد؟




دست عشق از دامن دل دور باد!
می ‌توان آيا به دل دستور داد؟

می ‌توان آيا به دريا حكم كرد
كه دلت را يادی از ساحل مباد؟

موج را آيا توان فرمود: ايست!
باد را فرمود: بايد ايستاد؟

آنكه دستور زبان عشق را
بی ‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می ‌دانست تيغ تيز را
در كف مستی نمی ‌بايست داد

از مجموعه ی: دستور زبان عشق 

پلنگ و ماه

 خیال خام پلنگ من به سوی ماه، جهیدن بود
و ماه را زبلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من دل مغرورم پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ماه بلند من ورای دست رسیدن بود

گل شکفته خداحافظ! اگر چه لحظهء دیدارت
شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری، موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت، ولی به فکر پریدن بود

Haminjori

گر در طلب لقمه نانی ، نانی
ور در پی عمر جاودانی ، جانی
من فاش کنم حقیقت مطلق را
هر چیز که در جستن آنی ، آنی


emroz be jamie barkhordam ke mano yade in beyt az Abo Saeed andakht

ke ma hamoni hastim ke donbaleshim

rastesh khasteha,dashteha va arezohaye vasel nashodamo ke mror kardam didam che ghadar fasele dashtand va darand ba chizi ke man vaghean mikhastam...

aya hanoz forsatesho daram ke khonei ke sakhtamo viraan konam va az no besazam
ta chizi nabasham ke alan hastam....

ta dar havase loghmeye naan nabasham

....



بيست پند از صد پند عبيد زاکانی


1 ـ ای عزيزان عمر غنيمت شمريد.
2 ـ وقت از دست مدهيد.
3 ـ عيش امروز به فردا ميندازيد.
4 ـ روز نيک به روز بد مدهيد.
5 ـ پادشاهی را نعمت و غنيمت و تندرستی و ايمنی دانيد.
6 ـ حاضروقت باشيد که عمر دوباره نخواهد بود.
7 ـ هرکس که پايه و نسب خود را فراموش کند به يادش مياريد.
8 ـ بر خودپسندان سلام مدهيد.
9 ـ زمان ناخوشی را به حساب عمر مشمريد.
10 ـ مردم خوش‌باش و سبک‌روح و کريم‌نهاد و قلندرمزاج را از ما درود دهيد.
11 ـ طمع از خير کسان ببريد تا به ريش مردم توانيد خنديد.
12 ـ گرد در پادشاهان مگرديد و عطای ايشان به لقای دربانان ايشان بخشيد.
13 ـ جان فدای ياران موافق کنيد.
14 ـ برکت عمر و روشنايی چشم و فرح دل در مشاهده‌ی نيکوان دانيد.
15 ـ ابرو درهم‌کشيدگان و گره در پيشانی آورندگان و سخن به‌جدگويان و ترش‌رويان و کج‌مزاجان و بخيلان و دروغ‌گويان و بد ادبان را لعنت کنيد.
16 ـ خواجگان و بزرگان بی‌مروت را به ريش تيزيد.
17 ـ تا توانيد سخن حق مگوئيد تا بر دل‌ها گران مشويد و مردم بی‌سبب از شما نرنجند.
18 ـ مسخرگی و قوادی و دف‌زنی و غمازی و گواهی به دروغ دادن و دين به دنيا فروختن و کفران نعمت پيشه سازيد تا پيش بزرگان عزيز باشيد و از عمر برخوردار گرديد.
19 ـ سخن شيخان باور مکنيد تا گمراه نشويد و به دوزخ نرويد.
20 ـ دست ارادت در دامن رندان پاکباز زنيد تا رستگار شويد.

تا بعد...