ای دل چه اندیشیده ای؟!

ای دل چه اندیشیده ای در عذر آن تقصیرها؟   

زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا

زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف بیش و کم 

زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا

از بد پشیمان می شوی اله گویان می شوی  

آن دم تو را او می کشد تا وارهاند مر تو را

از جرم ترسان می شوی وز چاره پرسان می شوی  

آن لحظه ترساننده را با خود نمی بینی چرا؟

گر چشم تو بربست او چون مهره ای در دست او      

گاهت بغلتاند چنین گاهی ببازد در هوا

گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن          

 گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی

چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان        

 کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا

بانگ شعیب و ناله اش وان اشک همچون ژاله اش   

چون شد زحد از آسمان آمد سحرگاهش ندا:

"گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت              

فردوس خواهی دادمت خامش!رها کن این دعا"

گفتا:"نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان   

گر هفت بحر آتش شود من در روم بهر لقا

گر رانده آن منظرم بسته است ازو چشم ترم         

من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا

جنت مرا بی روی او هم دوزخ است و هم عدو       

 من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا؟

گفتند:باری کم گری تا کم نگردد مبصری               

که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا

گفت:ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت  

 هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی

ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن       

 تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را

 

تاثیر رفتارها

یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود.من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم.اسمش مارک بود. با خود گفتم:انگار همه کتابهایش را با خود به خانه می برد کی این همه کتاب را آخر هفته به خانه می برد؟حتما این پسر خیلی بی حالی است!من برای آخر هفته ام برنامه ریزی کرده بودم.(مسابقه فوتبال با بچه ها مهمانی خانه یکی از همکلاسی ها)بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.همینطور که می رفتم تعدادی از بچه ها به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند.کتابهایش پخش شد و خودش هم روی خاک افتاد.عینکش افتاد و من دیدم چند متر آن طرفتر بر روی زمین پرت شد.سرش را که بالا آورد در چشمانش غم بزرگی را دیدم.بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و به طرفش دویدم.در حالیکه دنبال عینکش می گشت یک قطره بزرگ اشک در چشمانش دیدم.همینطور که عینکش را به دستش می دادم لبخند بزرگی صورتش را پوشاند و گفت:متشکرم!از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.من کمکش کردم که بلند شود واز او پرسیدم کجا زندگی می کند؟معلوم شد که او هم نزدیک خانه ما زندگی می کند.ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتابهایش را برایش آوردم.او واقعا پسر جالبی از آب درآمد.من از مارک پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟و او پاسخ مثبت داد.ما تمام آخر هفته را با هم گذراندیم و هرچه بیشتر مارک را می شناختم از او بیشتر خوشم می آمد.در چهار سال بعد من و مارک بهترین دوستان هم بودیم.وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم هر دو به فکر دانشکده افتادیم.او قصد داشت دکتر شود و من می خواستم دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.من می دانستم که ما همیشه دوستان خوبی برای هم باقی می مانیم.مارک کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند.من مارک را دیدم او عالی به نظر می رسید و از کسانی بود که توانسته اند در دوران دبیرستان خودشان را پیدا کنند.می دیدم که برای سخنرانی اش عصبی است.دست محکمی به پشتش زدم و گفتم مرد بزرگ!تو عالی خواهی بود!مارک سخنرانی اش را اینطور آغاز کرد:فارغالتحصیلی یعنی زمان سپاس از کسانی که به شما کمک کرده اند تا این سالهای سخت را بگذرانید:والدین معلمان شما خواهر برادرهایتان...اما مهمتر از همه دوستانتان...من اینجا هستم تا به شما بگویم دوست داشتن  بهترین هدیه ایست که شما می توانید به کسی بدهید.می خواهم داستانی را برای شما تعریف کنم.من با ناباوری به او نگاه می کردم در حالیکه او داستان اولین روز آشنائیمان را تعریف می کرد.به آرامی گفت:در آن تعطیلات اخر هفته قصد داشته خودش را بکشد.او گفت:او چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرد تا مادرش بعد از او وسایلش را به خانه نبرد.مارک نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش جاری شد.او ادامه داد خوشبختانه من نجات پیدا کردم دوستم مرا از انجام این کار بازداشت.من به همهمه ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم در حالیکه مارک درباره سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.

هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید.با یک رفتار کوچک شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید برای بهتر شدن یا بدتر شدن.خداوند ما را در مسیر زندگی یکدیگر قرار می دهد تا به شکلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم.

اصول بیل گیتس

«بیل گیتس»، رئیس «مایکروسافت»، در یک سخنرانی در یکی از دبیرستانهای آمریکا، خطاب به دانش‌آموزان گفت: «در دبیرستان خیلی چیزها را به دانش‌آموزان نمی‌آموزند». او هفت اصل مهم را که دانش‌آموزان در دبیرستان فرا نمی‌گیرند، بیان كرد:

اصول بیل گیتس به این شرح است:

اصل اول: در زندگی، همه چیز عادلانه نیست، بهتر است با این حقیقت کنار بیایید.

اصل دوم: دنیا برای عزت نفس شما اهمیتی قایل نیست. در این دنیا از شما انتظار می‌رود که قبل از آن‌که نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید، کار مثبتی انجام دهید.

اصل سوم: پس از فارغ‌التحصیل شدن از دبیرستان و استخدام، کسی به شما رقم فوق‌العاده زیادی پرداخت نخواهد کرد. به همین ترتیب قبل از آن‌ که بتوانید به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسید، باید برای مقام و مزایایش زحمت بکشید.

اصل چهارم: اگر فکر می‌کنید، آموزگارتان سختگیر است، سخت در اشتباه هستید. پس از استخدام شدن متوجه خواهید شد که رئیس شما خیلی سختگیرتر از آموزگارتان است، چون امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد.

اصل پنجم: آشپزی در رستورانها با غرور و شأن شما تضاد ندارد. پدر بزرگهای ما برای این کار اصطلاح دیگری داشتند، از نظر آنها این کار «یک فرصت» بود.

اصل ششم: اگر در کارتان موفق نیستید، والدین خود را ملامت نکنید، از نالیدن دست بکشید و از اشتباهات خود درس بگیرید.

اصل هفتم: قبل از آنکه شما متولد بشوید، والدین شما هم جوانان پرشوری بودند و به قدری که اکنون به نظر شما می‌رسد، ملال‌آور نبودند.