غزل رباب
هیچ می دانی چه می گوید رباب ز اشک چشم و از جگرهای کباب
پوستی ام دورمانده من ز گوشت چون ننالم در فراق و در عذاب؟!
چوب هم گوید بدم من شاخ سبز زین من بشکست و بدرید ان رکاب
ما غریبان فراقیم ای شهان بشنوید از ما:"الی الله الماب"
هم ز حق رستیم اول در جهان هم بدو وا می رویم از انقلاب
بانگ ما همچون جرس در کاروان یا چو رعدی وقت سیران سحاب
ای مسافر دل منه بر منزلی که شوی خسته به گاه اجتذاب
زانک از بسیار منزل رفته ای تو ز نطفه تا به هنگام شباب
سهل گیرش تا به سهلی وارهی هم دهی اسان و هم یابی ثواب
سخت او را گیر کو سختت گرفت اول او و اخر او او را بیاب
غزلیات مولوی
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۷ تیر ۱۳۸۷ ساعت 18:23 توسط نسترن
|
بودن،