الهی!
الهی! من کیستم که تو را خواهم چون از قیمت خود اگاهم از هر چه می پندارم کمترم و از هر دمی که می شمارم بدترم!
الهی! گاه به خود نگرم گویم از من زارتر کیست؟گاهی به تو نگرم گویم از من بزرگوارتر کیست؟
گاهی که به طینت خود افتد نظرم گویم که من از هر چه به عالم بترم
چون از صفت خویشتن اندر گذرم از عرش همی به خویشتن درنگرم
الهی! شاد بدانم که اول من نبودم تو بودی اتش یافت با نور شناخت تو امیختی از باغ وصال نسیم قرب تو انگیختی باران فردانیت بر گرد بشر ریختی با اتش دوستی اب و گل بسوختی تا دیده عارف به دیدار خود اموختی.
+ نوشته شده در شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 17:31 توسط نسترن
|
بودن،