در یاد کردن پندهای انوشیروان:

 تا روز و شب اینده است از گردش حالها شگفت مدار.

چرا مردمان از کاری پشیمانی خورند که از ان کار دیگری پشیمانی خورده باشد؟

چرا نخوانی دشمن کسی را که جوانمردی خویش در ازار مردمان داند؟

با مردم بی هنر دوستی مکن که مردم بی هنر نه دوستی را شاید نه دشمنی را

داد خویش از خویشتن بده تا از داور مستغنی باشی

بی قدر مردم را زنده مشمر

از گرسنگی مردن به از انکه به نان فرومایگان سیر شدن

به هر تخایلی که تو را صورت بندد بر نا معتمدان اعتماد مکن و از معتمدان اعتماد مبر

هر که را تو را گناهی زشت گوید وی را تو معذورتر دار از ان کس که ان سخن به تو رساند

هر کسی را که روزگار  او را دانا نکند هیچ دانا را در اموزش او رنج نباید بردن که رنج او ضایع بود

اکر خواهی مردمان نیکو گوی تو باشند نیکوگوی مردمان باش و اگر خواهی رنج تو در حق مردمان ضایع نشودرنج مردمان را در حق خویش ضایع مکن

اگر خواهی کم دوست مباشی کینه مدار

اگر خواهی زندگانی به اسانی گذرانی روش خویش را بر روی کار دار

اگر خواهی تو را دیوانه سار مشمارند انچه نایافتنی است مجوی

اگر خواهی از رنج دور باشی انچه نرود مران

اگر خواهی با ابروی باشی ازرم پیشه کن

اگر خواهی پرده تو ندرند پرده کسان مدر

اگر خواهی از پشیمانی دراز ایمن باشی به هوای دل کار مکن

اگر خواهی از زیرکان باشی روی خویش در اینه کسان بین

اگر خواهی که ستوده مردمان باشی نهان خویش  بر ان کس که خرد از او نهان باشد اشکار مکن

اگر خواهی که برتر از مردمان باشی فراخ نان و نمک باش

اگر خواهی تمام مردم باشی انچه به خویشتن نپسندی بر هیچ کس مپسند

اگر خواهی بر دلت جراحتی نیفتد که به هیچ مرهم بهتر نشود با هیچ نادان مناظره مکن

اگر خواهی زبانت دراز بود کوتاه دست باش.(قابوسنامه)