|
|
|
|
|
چون قدم بر خاک خونین داشتی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 17:42 توسط سین
|
|
||
|
|
|
|
|
چمنی که تا قیامت گل او ببار بادا
صنمی که بر جمالش دو جهان نثار بادا ز پگاه میر خوبان به شکار می خرامد که به تیر غمزه ی او دل ما شکار بادا به دو چشم من ز چشمش چه پیامهاست هر دم که دو چشمم از پیامش خوش و پر خمار بادا در زاهدی شکستم به دعا نمود نفرین که برو که روزگارت همه بی قرار بادا تن ما به ماه ماند که ز عشق می گدازد دل ما چو چنگ زهره که گسسته تار بادا به گداز ماه منگر به گسستگی زهره تو حلاوت غمش بین که یکش هزار بادا به عذار جسم منگر که بپوسد و بریزد به عذار جان نگر که خوش و عذار بادا تن تیره همچو زاغی و جهان تن زمستان که به رغم این دو ناخوش ابدا بهار بادا که قوام این دو ناخوش به چهار عنصر آمد که قوام بندگانت به جز این چهار بادا غزلیات مولانا |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 17:54 توسط نسترن
|
|
||
|
|
|
|
|
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار این گونه می گفت:"می آید٬ من تنها کسی هستم که غصه هایش را می شنوم و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه می دارد."
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لبهایش دوختند٬گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:"با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست." گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم٬ آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام٬ تو همان را هم از من گرفتی! این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه ی محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش را بست. سکوتی در عرش طنین انداخت٬ فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:" ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی." گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت:" و چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!" |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 12:49 توسط نسترن
|
|
||
|
|
|
|
|
پیش از سپیده دم دشتی پر از شکوفه باغی پر از چراغ دیدم که نور بر سر عالم فشانده اند از پشت میله های قفس گفتم: ای دریغ! دل ها چگونه این همه تاریک مانده اند؟! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 18:54 توسط نسترن
|
|
||
|
|
|
|
|
در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود می سازد در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بد ترین دشمن وی است در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست . . .
گابریل گارسیا ماركز |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 16:7 توسط سین
|
|
||