|
|
|
|
|
لب دریا رسیدم تشنه بی تاب ز من بی تاب تر جان و دل آب مرا گفت: از تلاطم ها میا سای! که بد دردی است جان دادن به مرداب! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 12 تیر1388ساعت 12:42 توسط نسترن
|
|
||
|
|
|
|
|
دختر كوچولوي صاحبخانه از آقاي "كي " پرسيد:
اگر كوسه ها آدم بودند با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟ آقاي كي گفت: البته! اگر كوسه ها آدم بودند توي دريا براي ماهيهاجعبه هاي محكمي ميساختند همه جور خوراكي توي آن ميگذاشتند مواظب بودند كه هميشه پر آب باشد هواي بهداشت ماهي هاي كوچولو را هم داشتند براي آنكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد گاهگاه مهماني هاي بزرگ بر پا ميكردند چون كه گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است براي ماهي ها مدرسه ميساختند وبه آنها ياد ميدادند كه چه جوري به طرف دهان كوسه شنا كنند درس اصلي ماهيها اخلاق بود به آنها مي قبولاندند كه زيباترين و باشكوه ترين كار براي يك ماهي اين است كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقديم يك كوسه كند به ماهي كوچولو ياد ميدادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند وچه جوري خود را براي يك آينده زيبا مهيا كنند آينده يي كه فقط از راه اطاعت به دست مياييد اگر كوسه ها آدم بودند در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت از دندان كوسه تصاوير زيبا و رنگارنگي مي كشيدند ته دريا نمايشنامه اي روي صحنه ميبردند كه در آن ماهي كوچولو هاي قهرمان شاد وشنگول به دهان كوسه ها شيرجه ميرفتند همراه نمايش آهنگهاي محسور كننده يي هم مينواختند كه بي اختيار ماهيهاي كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند در آنجا بي ترديد مذهبي هم وجود داشت كه به ماهيها مي آموخت "زندگي واقعي در شكم كوسه ها اغاز ميشود"
"برتولد برشت" |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 26 خرداد1388ساعت 23:27 توسط سین
|
|
||
|
|
|
|
|
بار خدایا: تو مرا از خودم بهتر می شناسی و من خود را بیشتر از آنان می شناسم. خدایا: مرا از آنچه اینان می پندارند نیکوتر قرار ده و از آنچه نمی دانند بیامرز. (حضرت علی علیه السلام) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 17:51 توسط نسترن
|
|
||
|
|
|
|
|
حضرت حافظ فرمود: |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 2:20 توسط سین
|
|
||
|
|
|
|
|
غنچه- با لبخند- می گوید:تماشایم کنید! گل بتابد چهره همچون چلچراغ: - یک نظر در روی زیبایم کنید! سروناز -سرخوش و طناز- می بالد به خویش: گوشه ی چشمی به بالایم کنید! باد نجوا می کند در گوش برگ: -سر در آغوش گلی دارم کنار چتر بید راه دوری نیست پیدایم کنید! آب گوید:زاری ام را بشنوید! گوش بر آوای غم هایم کنید! پشت پرده باغ اما در هراس: باز پاییز است و در راهند آن دژخیم و داس. سنگ ها هم حرفهایی می زنند. گوش کن! خاموش ها گویاترند! از در و دیوار می بارد سخن. تا کجا دریابد آن را جان من. در خموشی های من فریادهاست. آن که دریابد چه می گویم کجاست؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 21:56 توسط نسترن
|
|
||